تبليغاتX
پگاه،دختر زمستون...

خداحافظی سخته ولی...

سلام دوستای گلم.

تو وبلاگ ابوالفضل دیدم خیلیا جدید اومدن و خیلی از قدیمی ها نیستن..........اومدم اخرین پست مطلب رو بذارم تو وبلاگم و ...واسه همیشه خداحافظ!

پگاه دیگه نمیتونه مثل سابق بین شماها باشه ......من و ابوالفضل خیلی همدیگرو دوست داشتیم. اینو همتون میدونین.

ولی متاسفانه........نشد!!! و هیچ وقت نمیشه. تصمیم نهاییمون هم این بود که همدیگرو فراموش کنیم.............الان یک ماه بیشتره که باهم رابطه نداریم. دلیل اصلیه این اتفاق هم مخالفت خانواده ها مخصوصا پدر ابوالفضل بود...حالا بماند که چه حرفایی زده شد و حرمتها شکسته شد............................ ولی هر چی بود تموم شد.

خدا شاهده واسم خیلی سخته ولی چاره ای نیست. از همه چیم افتادم.از زندگیم........

دوری از عشقمو باید تحمل کنم که واقعا سخته واسم.ولی به قول مامانم گذشت زمان همه چیزو حل میکنه......................

ازتون میخوام دیگه تو حرفاتون با ابوالفضل اسمی از من نیارین. و واسمون ارزوی خوشبختی نکنین ابوالفضل دیگه عشقی به اسم پگاه نداره..............به خدا الان که دارم مینویسم چشمام از اشک پر شده ولی به خدا هیچ راهی جز جدایی و فراموش کردن واسمون نذاشت پدر ابوالفضل!!

دوهفته اس قرص اعصاب مصرف میکنم و زندگیم واقعا از بین رفته. مامانم خیلی مراعات حالمو میکنه ولی چه فایده.......................

بگذریم.

بیشتر از این سرتونو درد نمیارم. ..........گفتم چون باید!! میگفتم!!

هیچ کدومتون رو فراموش نمیکنم و همتون رو دوست دارم به خدا.

بای


 

نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت


عشق من

 پگاه دلم تنگ شده برات !!!

 


 

نوشته شده توسط پگاه در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

 

پيدايش جشن نوروز

در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند. شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي ،منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره مي شود :

جهان انجمن شد بر تخت اوي.........از آن بر شده فره بخت اوي

به جمشيد بر گوهر افشاندند .............مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودين............. بر آسوده از رنج تن، دل ز کين

به نوروز نو شاه گيتي فروز ............... بر آن تخت بنشست فيروزروز

بزرگان به شادي بياراستند ............... مي و رود و رامشگران خواستند


محمد بن جرير طبري نوروز را سر آغاز دادگري جمشيد دانسته :

جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بـنـشـسـتم به مظالم، شما نزد مي باشيد تا هر چه در او داد و عدل باشد بنمايـيـد، تا من آن کنم. و آن روز که به مظالم نشـسـت روز هرمز بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند.

ابوريحان بـيـروني پرواز کردن جمشيد را آغاز جشن نوروز مي داند : چون جمشيد براي خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد، و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم براي ديـدن اين امر به شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و براي يادبود آن روز تاب مي نـشـيـنـند و تاب مي خورند.

به نوشته گرديزي، جمشيد جشن نوروز را به شکرانهً اين که خداوند " گرما و سرما و بيماري و مرگ را از مردمان گرفت و سيصد سال بر اين جمله بود " برگزار کرد و هم در اين روز بود که " جمشيد بر گوساله اي نشست و به سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و با ايشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. " و سرانجام خيام مي نويسد که جمشيد به مناسبت باز آمدن خورشيد به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکي آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همي کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آيـيـن آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند.

در خور يادآوري است که جشن نوروز پـيـش از جمشيد نيز برگزار مي شده و ابوريحان نيز، با آنکه جشن را به جمشيد منسوب مي کند، ياد آور مي شود که، " آن روز را که روز تازه اي بود جمشيد عيد گرفت؛ اگر چه پـيـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " . گذشته از ايران، در آسياي صغير و يونان، برگزاري جشن ها و آيـيـن هايي را در آغاز بهار سراغ داريم. در منطقهً ليدي و فري ژي، براساس اسطوره هاي کهن، به افتخار سي بل، الههً باروري و معروف به مادر خدايان، و الههً آتيس جشني در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهاري، برگزار مي شد. مورخان از برگزاري آن در زمان اگـُوست شاه در تمامي سرزمين فري ژي و يونان و ليدي و آناتولي خبر مي دهند. به ويژه از جشن و شادي بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردين ) .

صدرالدين عيني دربارهً برگزاري جشن نوروز در تاجيکستان و بخارا ( ازبکستان ) مي نويسد: ... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستـني ها، راست آمدن اين عيد، طبـيـعت انسان هم به حرکت مي آيد. از اين جاست که تاجيکان مي گويند : " حمل، همه چيز در عمل ". در حقيقت اين عيد به حرکت آمدن کشت هاي غله، دانه و سر شدن ( آغاز ) کشت و کار و ديگر حاصلات زميني است که انسان را سير کرده و سبب بقاي حيات او مي شود. وي در جاي ديگر مي گويد : در بخارا " نوروز " را عيد ملي عموم فارسي زبانان است، بسيار حرمت مي کردند. حتي ملاي ديني به اين عيد که پيش از اسلاميت، عادت ملي بوده، بعد از مسلمان شدن هم مردم اين عيد را ترک نکرده بودند، رنگ ديني اسلامي داده، از وي فايده مي بردند. از آيت هاي قرآن هفت سلام نوشته به " غولونگ آب " که خوردن وي در نوروز از عادت هاي ملي بيـش تره بوده، تر کرده مي خوردند. ولي برگزاري شکوهمند و باورمند و همگاني اين جشن در دستگاه هاي حکومتي و سازمان هاي دولتي و غير دولتي و در بيـن همهً قشرها و گروه هاي اجتماعي، بي گمان، از ويژگي هاي ايران زمين است، که با وجود جنگ و ستيزها، شکست ها و دگرگوني هاي سياسي، اجتماعي، اعتقادي، علمي و فني، از روزگاران کهن پا بر جا مانده، و افزون بر آن به جامعه ها و فرهنگ هاي ديگر نيز راه يافته است؛ و در مقام مقايسه، امروز جامعـه و کشوري را با جشن و آيـيـن چندين روزه اي، که چنين همگاني و مورد احترام و باور خاص و عام، فقير و غني، کوچک و بزرگ و بالاخره شهري و روستايـي و عشايـري باشد، سراغ نداريم.



روزها يا ماه جشن نوروز

مدت برگزاري جشن هايي چون مهرگان، يلدا، سده و بسياري ديگر، معـمولا يک روز ( يا يک شب ) بـيشتر نيست. ولي جشن نوروز، که درباره اش اصطلاح " جشن ها و آيـيـن هاي نوروزي " گوياتر است، دست کم يک يا دو هفته ادامه دارد. ابوريحان بيروني مدت برگزاري جشن نوروز را، پس از جمشيد يک ماه مي نويسد :

چون جم درگذشت، پادشاهان همه روزهاي اين ماه را عيد گرفتند. عيدها را شش بخش نمودند : 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف ،5 روز سوم را به خادمان و کارکنان پادشاهي، 5 روز چهارم را به نديمان و درباريان، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنج روز ششم را به برزيگران(کشاورزان).

کمپفر در سفرنامهً خود آورده که، در زمان شاه سليمان صفوي، مهماني ها، تفريح و جشن هاي نوروز در ميدان هاي عمومي تا سه هفته طول مي کشيد. "درو ويل" مدت تعطيلي جشن نوروز را در زمان فتحعليشاه دو هفته مي نويسد. ولي برگزاري مراسم نوروزي امروز، دست کم از پنجه و " چهارشنبه آخر سال " آغاز و در " سيزده بدر " پايان مي پذيرد.
..............................................................................................................

 

 

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز
(از طرفه پگاه )

پگولی من کجایییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده توسط ابوالی

 


 

نوشته شده توسط پگاه در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت


السلام علیک علی الرفقاء فی الوب الحقیر الدخت الزمستان!!

 

خوفین نانازای جوجو!!

اقا همایون من که متوجه منظورتون نشدم...ولی یا صف نونه یا صف شیر.................کدومشه نمیدونم!!!......................اولی دروغ نبود چون من واسش جا گرفتم!!!!!

ووووووووش سارا جونم های اجی!!!.........هاو ار یو؟؟

سارا کشتی منو دخمل......بابا مسائل عشقی -عاطفی رو اینجا عنوان نکنین.........ولی اون شب خیلی حال دادا!!!...ایش و اوشت!!!

شری جونم جوجوی نازم خوفی؟............شهرزاد به خدا منم دوست دارم باساقی دوست شم ولی دیدی که اصلا حرف نمیزنه....یعنی ما میگیم و اون فقط گوش میکنه!!..........شهرزاد چرا زنگ میزنم اخشاله(اشغاله!!!)...................همش تونتی؟........وووووووووی شهرزاد تو این ازمونم زیستو ۸۸ درصد زدم..........دعا کن توکنکورمم بالا بزنم...........

رسول خان خوش اومدی دوست خوفم!!.........دوست و دشمن؟.منظور؟..............والا نگرفتم چی میگی؟..................سرباز مملکت حالا مازیارو درک کن....................

امیر خان جملاتتون خیلیخیلی قشنگن............میسی!!!!

پیشی جونم...........پگاه فدات شه..............منم دیگه نمیرم....اصلا امید زنگ نزده که برم!!.نه عزیزم.نمیترسم..........................دوست دارم......................................هوارتاااااااااا!!

شاهین خان از شمام ممنون که اومدی پیشم................میس میس!!

فربد حالا غیرتی نشو....................به خدا دیگه نمیرم بابا...........مامااااااااااااااااااااااااااان!!!

اجی چی حرفتو گوش میکنه!

ارش خان تو بالاخره منو میکشیا.............بابا من از دستت ناراحت نیستم به خدا............فقط میگم نظر بده........چی شد سایتت؟

علی خان والله این گروه ۰۱۱۱ رو منم تازگیا باهاشون اشنا شدم................از اون بچه تخسای تهرانن(عشق فرمانیه و سعادت ابادن!!)........والله چند تا سی دی صوتی وهم تصویری دادن بیرون...................ولی از من نخواین اینجا بذارم....راستش از مزخرفم مزخرفتره.................فقط یکیشون اومده تیپ جان سینارو زده ادم اعصابش خورد میشه...........اسم البمشون زید بازیه!!!...از اسمش معلومه چیه!..........بذارین بگم:حتی اگه توتنهاییم گوش کنین اهنگاشونو ازخجالت اب میشین!!!!!!

سلام اصغر خان خوفی؟........................میگم چهارشنبه سوری هم که نزدیکه.................تو وسارا حسابی میترکونینا!!!!................ترقه!!!.................جرقه!!!.....................منم کپسولم!

تینا جون سلام....خوفی گلم؟..............................اره.....فکر کنم اخرش بیاد منو بدزده.............اوعههههههههههههههه(گریه به سبک نوزاد)

اوهووووو...................هکرهای شیطانی؟.................ببینم!!یعنی هک کردن این وب اینقدر سخته که واسش گروه تشکیل دادین؟.....................بابا مستعدا!!................من نمیدونم این وب چی داره که همه دلشون میخواد بهکنش!!!...............بابا بیاین وردارین ببرین........نوش جونتون.....................اخه ادم درست حسابی چرا دست ازکارات برنمیداری؟.......به نظراتم گیر دادی................دلت میخواد نظر نده......مگه من گفتم!!

سلام سیاوش خان..................میبینم تازگیا چشم منو دور دیدی قربون صدقه ی ابوالفضل میری!!.....................ببین هرکس بخواد بوسش کنه با من طرفه!!!..........باور نداری ازفربد بپرس!!......ولی چون شما متاهلی!!! و این ابا ازسرت گذشته میتونی ببوسیش!!(دست و دلبازی رو حال کنین!!)

سارا دلبر که خوفی؟..................اره واقعا واسم تجربه شد........اونم چه تجربه ای!!!

.................................................................

برای این پست میخوام دوتا شعر تقدیمتون کنم(البته یکی ........چون اون یکیش مال ابوالفضل عزیزمه!!!!!!).........اها......با عشق تقدیم میکنما:(دست و دل بازی رو حال کنین)

 

تلفن

این تلفن خراب نیست،تو معرفت نداری

که سالی ماهی یکبار،مارو به یاد بیاری

گرچه یکی تو قلبت جامو گرفته اما

شماره مون بمونه واسه تو یادگاری

با بد و خوب این عشق با همه سختی ساختم

اما چشات نداشتن باز سر سازگاری

معلومه خوبه حالت چون تو که تنها نیستی

حالا که لیلی داری با ما نداری کاری؟

چند روز پیش نشستم خلوتمو کشیدم

دیدم تو خلوت من دیگه جایی نداری

برو سراغ بختت از من ساده بگذر

مثل کسی که با عشق میگذره از نگاری

منم میرم سراغ یه عمری بی قراری

میرم سراغ بختم اگه که تو بذاری!!

 

ابوالفضل مهربونم.........دوست داشتنی ترینم.......قشنگم.....نانازم.....پیشی بدددددد!!....دوستت دارم :

قصه ی چشمات

من میخوام هر چی که دارم نذر چشمای تو باشه

نمیخوام حتی یه لحظه دلم از دلت جدا شه

دنیا رو میخوام همیشه تو چشای تو ببینم

هر چپی گل باشه تو دنیاواسه چشم تو بچینم

نمیخوام ابر سیاهی تو چشای تو بشینه

نمیخوام چشات به جز عشق چیز دیگه ای ببینه

نمیخوام خنجر تقدیر چشاتو ازم بگیره

نمیخوام بی تو بمونم دل من بی تو میمیره

نمیخوام قاب نگاهم خالی از چشم تو باشه

نمیخوام دردای کهنه م جز به دست تو دواشه

من میخوام هر چی ترانه س واسه چشم تو بسازم

من میخوام خودم دلم رو تو قمار تو ببازم

من میخوام قصه ی چشمات بشه اواز شبونه م

من میخوام واسه پرواز چش تو باشه بهونم

اره میخوام دل تنهام واسه چشم تو فداشه

من میخوام هر چی که دارم نذر چشمای تو باشه!

دوست دارم...!

حالا بریم سراغ جملات عشقولی............نیمه عشقولی...........ضد عشقولی:

تو مثل یه قرقره ای که رنگتی قرمز و زرد وابی عاشقونه دورت نخ میشن.منم یه سوزن حسودم که با نوک تیزم تن عشاقت رو زخمی میکنم..کاش یه روز تو سراشیبی زندگی قل بخوری و و به جایی برسی که دیگه هیچ نخی نباشه!!

اصلا به جهنم که بی خیالم شدی!!! تا بهشت زندگی منم بی خیالتم!!

من از چشمان تو یه نگاه عاشقونه هدیه گرفتم و از قلب پاکت یه عشق........من دیگه چیزی نمیخوام؛هیچی...!(تقدیم به عشقم!)

سالها جلوی چشمم بودی ولی نمیدانم چرا تو را با آن همه بزرگی کوچک میدیدم..حالا که رفتی جای خالیت را با همه ی کوچکی بزرگ میبینم!

 

امروز داشتم فال متولدین بهمنو میخوندم از کتاب طالع بینی هندی!(ابوالفضللللللل!.........هندی بودا!!!)راستش فقط واسه سرگرمی.چون من به هیچ عنوان به هیچ نوع فالی حتی فال حافظ اعتقادی ندارم.........همینجوری داشتم میخوندم و میخندیدم........یهو به سرم زد واسه ماه های مختلف سال فال بسازم.........

فال بدبخت بیچاره ها!!

متولدان فروردین:یا روز میمیرند یا شب!!

متولدان اردیبهشت:نه تنها قادر به پرداخت اجاره خونشون نمیشن بلکه از صابخونشون پول دستی هم میگیرن!!

متولدان خرداد:کارت تلفن قلابی نصیبشون میشه!!

متولدان تیر:به دلیل سوراخ بودن جیب ،240 تومنشونو از دست میدن!!

متولدان مرداد:یا صاحب فرزند پسر میشوند یا دختر!!

متولدان شهریور:کلیدای خونشونو گم میکنن!!

متولدان مهر:به یه مسافرت خارجی میرن........البته تو خواب!!

متولدان ابان:چک هاشون برگشت میخوره........البته تو بیداری!!

متولدان اذر:لامپ تصویر تلویزیونشون میسوزه!!

متولدان دی:درحالی که سوار اتوبوسن.یکی از دوستای دوران مدرسه شونو تو ماکسیما میبینن!!

متولدان بهمن:میفتن تو جوب آب!!!!!............باباشون ساعت 12 خاموشی میده!!!!!!....................با معشوقشون میرن بیرون منکراتی ها میگیرنشون!!!!!!.............(گرفتین چی شد؟)

متولدان اسفند:جوهر خوکارشون به پیراهنشون پس میده تا بیشتر از همیشه تابلو شن!!

.........خب

تو این پست چند تا عکس هم گذاشتم  از بعضی چیزای بدبد!!.................وووووووووی.خواهشا+۱۸ ها فقط برن ببینن!!

این وب هیچ مسئولیتی در مقابل ضعف و غش هاتون تقبل نمیکنه!!

عکس های +۱۸........برید ادامه ی مطلب:


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط پگاه در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 10:24 موضوع | لینک ثابت


تئاتر نرید.......ضرر میکنید!!

السلام علیک یا الرفقا فی الوب الدخت زمستان!

خوفین یا چطولین؟

ابجی شهرزادم چطوره؟..............ابجی امشب تونستم حتما میام...بالاخره باید بفهمم قضیه چیه...مردم از فضولی.........شهرزادی تونستی بیا.........میخوام راهنماییت!!!! کنماقا ارش چطورن؟.......................چی شد سایتتون پس...میخوام عضو شما!...........مراحمین دوست خوبم!............معین جون کم پیدایی داداشی؟............دلم تنگ شده واست>>...........داداشی تعریف کن.لوس!!!نشو................اقا رضا چه مفید و مختصر!!!.................فربد جان بیخیال...........اجی چیت هر کاریم کنه بازم بلا سرش میاد........من نمیخواستم دیوونت کنم اخه............نمیخواستم ناراحتت کنم اخه................وووووووواااااااااا..اقا همایون؟...تعجب چرا؟..........اها.......گفتین چرا!................من دارم میام وبتون..........گوسفندو اماده کن(گوسفند!!)..........اقا امیر گل (امیروووووووووووو) سلام..............متناتون فوق العاده بود.میسی!.......شهرزاد جون چیزی از خواهر واقعیم کم نداره!و حتی خیلی عزیزتر........قربونش برم(البته من در زندگی واقعیم خواهر ندارم!)............چرا تبلبغات کردی؟.......................اصغر خان.والله دست خودم نیست......یهو میبینی یه اتفاقاتی میفته برام که خودمم میمونم توش!.............بله ما اینیم دیگه!........نانچیکو رو خودم اختراع کردم اصلا!.........سبک کان ذن ریو رو هم خودم ابداعش کردم!!(وای.معین!!)......................تینا جون اره ابجی..تا تهشو گرفتم چی میگی........تا همینجا هم که خودتو معرفی کردی کلی ازت ممنونم دخمل!...............منم خوشحالم دوست مهربونی مثل تو دارم..................پگاه ملوسک عزیز خوش اومدی عزیزم............مرسی که منو یه شاعر میدونی.......اونم از نوع عاشق!.......وقت کردی بازم بیا!.....اقا سیاوش...............اول بگو چرا بوسش کردی؟...........هااااااااااااااااااااااا؟.............اره منم پای تلفن اکثرا میخندم.........اخه جیگرم خیلی ناز حرف میزنه!....................اخخخخخخخ...........عسل جونم چش بود؟.........بمیرم براش....خدا رو شکر که خوب شد...........از طرف من لپشو گاز بگیر!..........سلام سارا جون............چته تو؟..چرا هی اه و وای و ووی میکنی؟................اره دیگه مثلا بادیگار دارم...وایسا حقوقتو که نصف کردم میفهمی؟.......چرا اونشب نبودی منو از تو جوب در بیاری؟.هان؟................کجا بودی؟.........جدا از شوخی.سارا جان درست واجب تره..............هر وقت درست کم بود بیا.............من همیشه به یادتم!

ابوالفضل جون...............دوست دارم.......قد یه دنیا...............ولی اگه بپرسی چند تا میگم فقط یه دونه!!!.......چون خدا یه دونس!....ماه یه دونس!.............خورشید یه دونس!.................تو هم یه دونه ای!!!...............پس من قد یه دونه دوست دارم!.......فقط یکی دوست دارم!!

همونطور که تو پست قبل هم گفتم این دفعه میخوام قضیه ی تئاتر رفتنمو بهتون بگم

 

راستش من از بچگی یعنی حدودا از 6-7 سالگی وقتی یه فیلمی نگاه میکردم.از فرداش دیگه کارم این بود که برم جلوی اینه وایسمو ادای هنرپیشه ی نقش اول فیلمو در بیارم!!

 

یه جورایی همه فهمیده بودن که من به بازیگری علاقه دارم.........برعکس از همون بچگی من هیچوقت هیچ بازیگری رو دوست نداشتم.یادمه 15-16 سالم بود که گلزار رو بورس بود!! و دخترا واسش له له میزدن  ولی من اصلا حسی نداشتم یعنی حتی از پسرای بازیگرم بدم میومد....گلزار که انگار یه جورایی لوس بود و البته هنوزم هستا!!!

 

تا اینکه گذشت و گذشت(دختر قصه ی ما بزرگ شد!)

 

من و نسیم رفته بودیم از کتابخونه ی عمومی کتاب بگیریم..منم حسابی سرما خورده بودم.......تو کتابخونه داشتم کتاب انتخاب میکردم که یهو یه دختر همسن و سال خودم اومد جلو گفت ببخشید خانوم شما به بازی علاقه دارین..منو میگی نفهمیدم چی شد که دستشو گرفتم رفتم دفتر جناب اقای کارگردان.اقای امید شاملو!

 

اول وارد یه ساختمون 5 طبقه شدیم.سوار اسانسور.طبقه ی پنجم و واحد 9.......زنگ زد .یه پسر 24.25 ساله درو واکرد.اوهههههه..چه قیافه ای!!

 

میمیک صورتش منو یاد ال پاچینو انداخت!!...........جدا از شوخی یه پسری بود نردبون!!!یه ریش ضایع.یه چیزی بین بزی و لنگری!!(ببین چی میشه!!).موهای بلند و دم اسبی!!.یه لحظه هم ترسیدم هم خندم گرفت.........رفتیم تو.......به به.........7-8 تا پسر.2 تا دختر!!!!!!.........به خدا تو دلم گفتم خدا جون من سالم بیام بیرون،یه ختم قران(البته انفرادی!!!)نذر میکنم!.........فائزه(همون دختره) به شاهین(همون ریش بزیه)گفت امیدو صدا کن.بازیگر!!!!! اوردم براش........امید اومد از اتاقش بیرون.وووووووووووی چه سرو وضعی.تو همه ی انگشتاش انگشتر بود.دستبند و گردنبندم که خدا بده برکت.........یاد این پسره سندل(خواننده )افتادم.........سن یه چیزی حدود 28-29 سال............اومد جلو.بعد دو قدم رفت عقب یه نیگا انداخت بهم از سر تا پام(اب شدم رفت!!!).گفت:خوبه!.....بعد ادامه داد:ظاهر قشنگی داری(وووی خدا.خوشم اومد!!)....استیلتم خوبه...........به نظر شیطون میای(تو دلم گفتم یا ابوالفضل نکنه اینجا خونه ی......نه دفتر بازیگری!!!).....به شیطنتم چیکار داره اخه؟.....که بعدا فهمیدم نقشی که هنوز نتونستن واسش بازیگر پیدا کنن نقش یه دختر شیطون و اروپاییه!

 

گفت بشین.نگاه کردم دیدم دو تا پسر(که بعدا فهمیدم اسماشون میثم و نیماس)نشستن و دارن حرف میزنن..فائزه ی بیشعور خدا حافظی کرد و رفت....من موندم تنها.به خدا داشتم میمردم از ترس ولی به روی خودم نیاوردم...ازطرفی نگران مامان بابام بودم که اگه میفهمیدن سرمو انداختم رفتم جایی که با این همه پسر تنهام سرمو میبریدن.!!!....

 

خلاصه.یه پسری به اسم امین از اتاق اومد بیرون .موهای لخت و بلند.قیافش کپ کامران(خواننده) بود.خندم گرفت.........اومد گفت پاشو بشین اینجا پگاه!!!!(وااااااااا.چه زود خودمونی شد)..........نشستم.دور تا دورم صندلی چید و دونه دونه پسرا اومدن و نشستن.یهو به خودم اومدم دیدم بین کلی پسر  نشستم و امید بهم میگه اتد بزن!!

 

گفتم اتد چیه؟.گفت یعنی به دلخواه خودت یه نقشی رو بازی کن.گفتم باشه.ولی هر چی فکر کردم نفهمیدم چیکار کنم............گفتم خودتون بگین بهتره.گفت شاهین پاشو!(وای.واسه چی...منم تو اون وضع همش بد میگرفتم:.........واسه چی پاشه؟.یعنی میخواد چیکار کنه؟.نه.نه.من بهت اعتماد کردم شاهین.اخه چرا..........باید بیای منو بگیری.اسمشو چی بذاریم؟.موهاتو...................هه.هه.هه)

به منم گفت پاشو.بعد به شاهین گفت مثلا تو با پگاه دوستی.پگاه یه مریضی داره که نهایتا تا دوماه زندس ولی خودش نمیدونه...مثلا الان باهش قرار داری و میخوای دلگرمی بهش بدی که دکتر گفته خوب میشی!!!..اخه مرتیکه بهتر از این سوژه پیدا نکردی؟...........خلاصه صندلیشو چسبوند بهم.نشست کنارم.شروع کردیم:

 

_حالت خوبه عزیزم؟

_اره........بهترم

_دکترت میگفت بیماریت رو به بهبوده...........زود خوب میشی.

_نه بابا....روز به روز دارم بدتر میشم............بابام میگه دکترای ایران به درد نمیخورن میخواد ببره منو المان..

و....

تا اینکه به جایی رسید که احساس کردم اینقدر صورتم به صورتش نزدیکه که نمیبینمش.........خودمو کشیدم عقب...........دستشو گذاشت رو رون پام........اعصابم خورد شد!!!پاشدم با یه حالت بد گفتم اقای شاملو خوب بود؟...فکر کنم بسه تا همینجا!

 

برگشت گفت :اولا ما اینجا اقای..خانومه.نداریم.همه رو به اسم صدا کن..به من بگو امید

گفتم چشم.........اقای شاملو!!! بسه یا نه؟

گفت خوب بود فقط چرا دستات میلرزید؟.................گفتم سرده هوا(درصورتی که از ترس میلرزیدن!!)

 

گفت میتونی نقش یه دختره شیطونو بازی کنی؟.گفتم شیظنت تو ذاتمه ولی نه از نوع بدشا!!! همشون عین بمب منفجر شدن(کجای حرفم خنده داشت؟)

گفت برو فردا ظهر ساعت 3 بیا.امین و شاهینم بیان(وای که حالم از این شاهین مار موز بهم میخوره!!)گفتم باشه

 

شب اومدم خونه و با اشتیاق واسه مامان و بابا تعریف کردم..........هیچی نگفتن تا حرفم تموم شد.اخرش پرسیدم بابا برم؟

یهو چنان دادی زد که قلبم وایساد...دختره ی احمق پاشدی رفتی بین این همه پسر؟.از من اجازه گرفتی؟.اگه بلایی سرت میومد........و...

 

بابام اتیشش که خوابید گفت باید بیام محیطشو ببینم...........فردا با بابام رفتم.شاهین نبود امید و نیما و امین بودن فقط............بابام نیم ساعت تو اتاق با امید حرف زد..........الحق که امید پسر با شخصیتی بود ...........اعتماده بابامو بدجور جلب کرد.تا حدی که من موندم و بابام رفت...........یه ربع بعد شاهین اومد...

 

خلاصه نفری یه متن داد بهمون و گفت پگاه نقش اصلیو تو داری(وااااای خدا باورم نمیشد!!).گفت محور داستان رو تو میچرخه.تو یه دختری هستی به اسم ادم!!.یه دختر فوق العاده شیطون البته از نوع بدش!(به یاد دیروز همه خندیدن!!)..........نیما معشوقته!!.یه نگاه انداختم بهش دیدم نیشش تا بناگوش بازه ایکبیری!!!

شاهین پسریه به اسم انسان.............اخر سر قراره عاشقت بشه!!...امینم یه فردیه به اسم الاغ!!(نخندین...........به خدا هنوزم نفهمیدم این اسما یعنی چی..ولی هر کاری کردیم تغیرش نداد!).الاغ ادمیه که انگار تو برزخه..خجالتی.مهربون...برعکس انسان(شاهین)

 

خلاصه شروع کردیم.در عرض 10 -20 ثانیه باید یه جمله ی 4 خطی رو مو به مو حفظ میکردم........ولی تونستم..........

هیچ یادم نمیره..اولین پرده مربوط به من و الاغ بود.....بگذریم

دیالوگمم این بود:...............نمیدونم!............داشتم با معشوقم قدم میزدم و حرف میزدیم......خیلی خوش میگذشت......یهو(مکث) چشامو وا کردم دیدم اینجام(نگاه به الاغ).میدونین؟!.خیلی دوسش دارم......ادم بی نظیریه.......(دوباره نگاه به الاغ همراه خجالت و شیطنت در گفتار).اصلا نمیدونم چرا اینا رو دارم به شما میگم!!

 

تمرین فشرده بود ......از طرفی نمیخواستم به درسم لطمه بزنم..............تا اینکه تصمیم گرفتم بعد از نمایش دیگه نرم............اخه افتضاح بود.امید نگران بود که وزارت ارشاد مجوز نده!.............چون خداییش بعضی جاهاش افتضاح بود.........مثلا پرده ی ششم عشق بازیه ادم و معشوقش بود!!!!(من و نیما؟....عشق بازی؟).....البته هر بار خواستیم این صحنه رو تمرین کنیم من از زیرش در میرفتم.اخه باید دستکش دستم میکردم(البته رو سن..........وقت نمایش اصلی..چون اونجا دستکش نبود که!!).............پس بدون دستکش.باید دستشو میگرفتم.تو چشاش زل میزدم و میگفتم.........(با شیطنت و از روی علاقه و با صدای اروم):از گستاخیت خوشم میاد........(نیما داره اونطرفو نگاه میکنه).به من نگاه کن.نگاه کن تو چشمام...عشقت چه رنگیه؟

 

بابا من نمیتونستم این چرندیاتو بازی کنم واسه همین همش در میرفتم تا اینکه این صحنه رو برداشت تا مطمئن شه مجوز میدن!(یه نفس راحت کشیدم!!)

 

تا اینکه یه روز که واسه تمرین رفتم........میثم درو باز کرد که برم تو...چشمم هیجا رو نمیدید.همه جا فقط دود بود....دود سیگار...سیگارو با سیگار روشن میکردن.....حالم داشت بد میشد.رفتم به امید گفتم:اقای شاملو من نمیتونم بیام.....خلاصه کلی کل کل کردیم که من نمیتونم بیام و اون میگفت باید بیای.........همون روز شاهین که اصلا حالش متعادل نبود!!!یه حرفایی زد که پیش خودم گفتم:تا چند وقت دیگه(اگه اینجا بمونی!)ممکنه هر کاری ازت سر بزنه!

 

خلاصه امید قبول نمیکرد.......تا اینکه گفتم چه بخواد چه نخواد من دیگه نمیام!

 

یه چند روزی نرفتم.امید زنگ زد خونمون که اگه نیای نمیشه و این حرفا.................همون شب زنگ زد که نیا فعلا(خدا روشکر!!)..........گفت سالن نداریم نمایشو ببریم روسن..............خودم خبرت میکنم...............چند وقت پیشم زنگ زد دوباره که درگیر کار مجوزه.........گور باباش!...حالا تصمیم دارم اگرم خواستم تو گروهشون باشم فقط همین نمایش و بس.چون امید نداره کسی رو بذاره جام و به علاوه دیگه نمیتونه از اول شروع کنه..............دفعه اخر که زنگ زد گفتم اگه خواستم بیام واسه تمیرینای نهایی مامانمم میاد.موردی که نداره؟.گفت :نه!...................متنفرم از اینکه تو این جور محیطا باشم.ببخشیدا...شرمنده.ولی همشون فقط اهل لاس و عشق و حالن!!!

 

تصمیم گرفتم دیگه پامو نذارم  اونجا.نه اونجا بلکه هیچ دفتر بازیگریه دیگه ای..............یه جورایی از بازیگری هم زده شدم!!

 

این بود قضیه ی تئاتر ما!

قصه ی ما به سر رسید.کلاغه به خونش.........قار!!

 

جوجولوهای نازنین..............دوستون دارم.................نظر فراموش نشه!

 

 بای!

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


اول از همه ی دوستای گلم ممنونم که اومدین وبم و طبق معمول تنهام نذاشتین مخصوصا اونایی که پای ثابت وب هستن..........قربون همتون بشم من!!!!

سلام. خوفین جوجو لوهای نازم؟؟

 

من که هیییییی...بد نیستم........

 

وووواااااااااااااای امروز چه روزی بود لامصب..........اشکم در اومد .......منه بدبخت از اولم شانس نداشتم........بابام که میگه تقصیر خودته......بیشتر دقت کن بلا ملا سرت نیاد!!

 

فکر کنین ادم یه هفته ،10 روز، از عملش بگذره، بعد بیفته تو جوب!!!

بذارین از اول بگم:::

 

 

ساعت تقریبا 6 بود مامانم گفت مامان بزرگ از مشهد برگشته باید بریم دیدنش..تو نمیای؟

منم که حسابی بی حوصله بودم گفتم چرا میام

اماده شدیم(خشگل کردیم!!!) راه افتادیم.........با ماشین تقریبا 20 دقیقه تو راه بودیم.......ترافیکم که مثه همیشه عذاب اور بود .........بابام گفت شما پیاده شین من ماشینو همینجا پارک کنم........نمیشه بیارمش تو کوچه

خلاصه همین که پیاده شدیم اول یه بی ام و از جلوم مثه باد رد شد و نزدیک بود لهم کنه(قابل توجه بعضیا که میگن تهران پر از بنز و بی ام و اس!!!............همچین پرم نیست!!).....خلاصه له نشدیم!........وارد کوچه که شدم یه موتوریه نزدیک بود زیرم کنه............که اونم به خیر گذشت.....دست اخر که اومدم از جوب رد شم وسط راه!!! جای عملم درد گرفت و به جای اینکه پامو بذارم اونور جوب گذاشتمش توی جوب!!!............جوبای تهرانم که جوب نیست.............هرکدوم واسه خودش یه پا رودخونه اس!!.....خلاصه تا زیر زانوم شد لجن..........اهههههههههه......حالم......!!!

شروع کردم جیغ زدن..........شانس اوردم اون پایین مایینا نبود که تو جوباش موش باشه! وگرنه الان جنازم تو سرد خونه بود!!..ولی خب جوب جوبه دیگه!!..........عین اقیانوس زلال!!

 

خلاصه پام که رفت تو جوب اول مورد تمسخر چند تا بچه سوسول قرار گرفتم که میگفتن حتما حواسش به ما بوده!!!!! که افتاده تو جوفففف!!! ولی وقتی دیدن گریه میکنم و پامو از تو جوب در نمیارم اومدن ببینن چی شده که مامانم ازشون خواست کمک کنن تا پامو در بیارم!!!!! و در حین انجام وظیفه توسط سوسولان محترم بهشون توضیح داد که عمل کردم!!

مگه میتونستم پامو بلند کنم..............یه خورده که میکشیدنش بالا چنان دردی می افتاد به جونم که از صد بار جون دادن بدتر بود..........بابام بالاخره اومد و بغلم کرد و برد خونه!

 

نزدیکه نیم ساعت فقط گریه میکردم.............خلاصه الان که ساعت 11 شبه همچنان درد دارم!

..........ولی من هنوز نفهمیدم بابام چرا میگه تقصیر خودته؟!!

.............................................................

تقدیم به همه ی عزیزانی که از داشتن نعمتی به نام پدرمحرومن

نمیدانم چه اغازیست

    چرا پایان هر اغاز ، پروازیست!

پدر گویی زمان هجرت و پرواز میدانست

ولی من!

مست از ان بویش         تبسمهای جادویش

چنان محو تماشای حضور روشنش بودم

که حتی لحظه ای با خود تامل نیز ننمودم!

       نگاهم سخت بی تاب است

            کسی با من بگوید این فقط خواب است!!

کسی با من بگوید این سفر چون است

که در قاموس ما اینگونه قانون است!

             کدامین قصه بر گویم؟           کدا مین صفحه بر خوانم؟

پدر را من دگر اخر کجا جویم؟

هزار بار لعنت کرده ام خود را

هزاران بار حسرت خور ده ام اما...

                   پدر پرواز خود را کرده اغاز و دیگر بارش اشکم

نگرداند ز راه رفته اش باز!

                         پدر هر گز نگردد باز!

و لعنت بر غم پرواز

                  غم بی پایانه بی اغاز!!!

 

 

تقدیم به پدر عزیزم:

تویی که کردی مدام،جون و جوونی فدام

بابا جونم یک کلام، دوست دارم والسلام!

 

امروز با اجازتون میخوام از خودم بگم

البته دلیلم داره!!

تا به حال خیلیاتون گفتین پگاه این شعرا رو از کجا میاری و من جواب دادم ........ولی بازم یه عده ای میپرسن

 

منم میخوام یکم از خودم بگم تا کسی دیگه نپرسه!

 

من پگاه.فامیلیمو از کسائی که باهاشون چت کردم یا از ابوالفضل بپرسین!!!

متولد 9/11/66.........19 سال و 12 روز و 6 ساعت و 8 دقیقه و 24-25-26....ثانیه سن دارم!!

اینم بگم که روز تولد حضرت فاطمه(ص) متولد شدم!

 

تو دوران مدرسه......از همون اول ابتدایی تا پایان اول دبیرستان همیشه شاگرد اول بودم...معدل همیشه بالای 5/19 .........دوم دبیرستان تا پایان پیش هم جز سه تا شاگرد زرنگ کلاس بودم.........متاسفانه اکثرا سوم!رشته ی تحصیلیم هم علوم تجربیه!الانم واسه کنکور میخونم.

 

از لحاظ فیزیک بدنی زیاد صلاح نمیبینم حرف بزنم..............فقط در این حد که 10-11 ساله بودم رفتم کاراته(سبکشو یادم نیست!!!) همون سفید بودم ول کردم.چون به درسام لطمه میزد!!!!!

سوم راهنمایی رفتم شنا..........اموزشی

1 سال اول اموزشی بود که وقتی تموم شد گفتن باید برید فلان جا کارت مربیگریتون رو بگیرین  ولی متاسفانه من نرفتم.........اما از همون موقع که شنا رو به طور حرفه ای یاد گرفتم تا الان هر از گاهی میرم استخر تا یادم نره چیزایی که یاد گرفتم............تا به امید خدا برم کارتمو بگیرم!

دو ساله ایروبیک و یک ساله بدنسازی کار میکنم..........برای کسب اطلاعات بیشتر به معین مراجعه شود!!معین بهشون بگو پرس سینه(همون وزنه سینه ی خودمون!!!!) چه بلایی سرم اورد!

 

از لحاظ اخلاقی دختر فوق العاده شیطون و سر به هوایی هستم...........البته نه از نوع بدش!!!!

 

مدتی بازیگر تئاتر بودم و البته هنوزم هستم............

البته به ابوالفضل قول دادم دیگه نرم.چون گروهمون فوق العاده..........! بگذریم!..

البته بازیگر نقش اصلی بودما! محیطشو نمیتونم تحمل کنم............از همین تئاترمم خاطره دارم ....تو پست بعد میذارم براتون!(ابوالفضل نمیدونه!!!)

 

و بریم سراغ شعرهایی که میذارم تو وب:

 

من اکثر بچه های وبو.........یعنی 95% پسرایی که الان تو وبم هستن. از اردیبهشت ماه میشناسم........من یکی از طرفداران پر و پاقرص کشتی کجم و کج کار مورد  علاقه ام هم باتیستاس!

اون وقتا تو وبای کشتی نظر میدادم و همه منو میشناختن..........زیادم نظر میدادم.... مثه الان که متاهل شدم، کم نمیومدم که!!............مجردی بود دیگه! یادش بخیر!!!!!

تقریبا یه ماه قبل از اینکه این وبو بزنم شروع کردم تو وبای ابوالفضل، الیاس و محمد شعر گذاشتن!

حتی یه بار محمد یا معین(یادم نیست کدومشون بود!) ازم پرسید این شعرا رو خودت میگی؟.گفتم گاهی اوقات یه چیزایی میگم ولی بهم نمیشه گفت شاعر!!.........اون شعرایی هم که میذاشتم تو وباشون اکثرا مال خودم نبودن!

تا اینکه این وبو زدم...........شعرها و غزلهایی که تا حالا گذاشتم بالای 90% مال خودم بوده.....نثرها و متن های عشقولی و ضد عشقم!! اکثرا مال خودم بوده  ولی با این حال هنوز خودمو شاعر نمیدونم!..به نظر من شاعر یعنی یغما گلرویی!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته..........

لامصب عجب شعری گفته!!

 

الان شدم دختری که عاشق عشقمم.........دوستایی که از اون قدیما منو میشناسن میدونن که من چه ضد پسری بودم!! ولی ابوالفضل اومد و زندگیمو عوض کرد...........دوستت دارم گلکم!

 

تموم شد!!

اها...جالبه بدونین چیزایی که الان گفتم بالای 50%رو ابوالفضل نمیدونست...مخصوصا تو زمینه ی ورزش!!فقط من همه چیه همه چیه همه چیشو میدونم..ووووووووووووووووش(سارا کشتی منو با این ووووووووشت!!)

 ولی الان دیگه فهمیده عزیز دلللم!

 

خب خیلی حرف زدم........  سرتونم درد اوردم( میخواستی نخونی!!!)........... دوستون دارم

بووووووووووووووووووووووووووس(999 تاش مال ابوالفضل جونم............یکیش ماله شما!.نه.نه........اون یکی هم نصفش کنین ......نصفش مال ابوالفضل...........نصفش مال شما!!!)

 

فعلا.............بای باااااااااااااااااای!

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پگاه در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 1:4 موضوع | لینک ثابت


ووووووووووووووووش سارا(بی ربط)

سلام

دوستای  گل و مهربونم.......شهرزاد جون ازت ممنونم ابجی که همیشه هوامو داری....تولدت مرداد بود دیگه؟........یه تولدم واسه تو میگیرم فدات شم.......رویا جون نیستی...........کجایی دخمل.........بیا دیگه عزیزم........دلم تنگ شده واست........تینا جونم خوش اومدی خانومی........تینا جون چند سالته؟........کنکور دادی یا نه؟.........چیکار میکنی الان؟..........ایییییییییییییییش!!سارا..............خوبی جیگر؟.........سارا ج.ن میبینم که امتحانات تموم شد و حسابی به قول خودت بخور و بخواب راه انداختی...........اههههههههه این درس کی دست از سرمون بر میداره نمیدونم........سارا حقوقتو میخوام افزایش بدم...........به وظیفه ی بادیگاردیت  خوب عمل میکنی......پگاه جون و سارا دلبر عزیزم خوش اومدن........یکی از یکی مهربونتر.........فدای ابوالفضل بشم!!(چه ربطی داره تو ام!!).........از همتونم بابت نگرانی که به خاطر عملم داشتین و تبریک بابت تولد عشقم تشکر میکنم!

اقایون محترم..معین جان....خوبی؟............والنتاین با سپیده جون که نگرفتنت؟..هدیه ی سپیده رو که نرفتی اب کنی؟؟؟.یلدگاری نگهش دار.............فربد عزیز. بابا تعصب..خدایی جوابت به اون ریپ خیلی باحال بودا...حض کردم..........جای عملم داره خوب میشه به لطف دعاهای شما........اقا همایون چطورن؟....مرسی بابت تبریکتون........راستی میتونم بیام؟؟؟؟؟؟؟؟..............محمد هوگن عزیزم واقعا فامیلاتون یعنی فامیلامون!!! سابقه ی این بیماری رو دارن؟.........عزیزم کم میای وبم.........راستی من باید تلفنی صحبت کنم باهات........بابا خجالت نداره که!!.............محمد چطوری؟..........من که بترکه چشم حسود!! خوب خوبم!................مازیار چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونم زنگ نزده.........شرمنده ولی من همیشه بهش میگم.......اصلا چرا خودت زنگ نمیزنی؟....ها؟.........اقا ارش سلام....سایتتون چی شد؟.............خبرم کنیدا!!!.............اصغراقای گل متعصب چطورن؟؟؟؟؟؟/......خوبین؟.........خودتون عصبانی نکنین........ادمای عوضی!!! دور از جونتون زیاد پیدا میشن..........حالمم خوبه.یعنی بهترم خدا رو شکر..........سنای گل هنوز نیومدم وبت ولی میام..خوشحال میشم بیای تو جمعمون..........وب عشقمم برو......دنیاییه واسه خودش!!...........سلام سیاوش خان...امروز اس اس اهواز برد.............میدونم ابوالفضل الان از خوشحالی چهار بار غش کرده!!..........عسل جونم چطوره؟.....از طرف من لپشو بکش......ببوسش......وووووووووووووووووی چه نازه!..........از بابت تبریکتونم ممنون!.......امیر –ارین مهربون........که به من میگه زن داداش!........چطول مطوله؟.........خوب هستین؟........دعا کنید جشن تولد 100 سالگیشو واسش بگیرم........رضا خان خوبی؟...........امروز با عشقم رفتی استادیوم!..........خوش گذشت؟!........از دانشکدمون بد نگو..........پس ازاد تهرانو ببینی چی میگی!!.........امیر اقا خوبین؟..............کجایین؟..............کم پیدا شدین!

 

خب اقای اشنای قدیمی!!.............زیادی پرو تشریف داری..........من اصلا نمیخوام باهات بحث کنم.........جنابعالی یا فکر کردی من خرم یا بچه!!.کور خوندی جناب!!..........اولا من میدونم هدفت از این چرندیاتی که گفتی چیه.......پس زحمت نکش..........تو فقط میخوای ذهن ابوالفضلو مشغول کنی.........دقیقا دست گذاشتی رو نقطه ضعفش که منم!!.......ولی یه چیزو تو اون کله ی پوکت فرو کن: من عاشق ابوالفضلم............قد خدا میپرستمش.......یک تار موشو با صد تا مثل تو عوض نمیکنم...........میمیرم براش و کوچکترین ارزشی واسه افرادی مثه تو قائل نیستم.... حالا هر خری هستی باش!!!

 

خب دیگه حرف و گپ بسه...........بریم سر اصل موضوع!!!!

 

عاشق تیپ و نگاه جذابش بودم...........خیال میکردم خیلی دوسش دارم........حتی به او قول ازدواج هم دادم..........اما یک روز در پارک وقتی باهم قدم میزدیم،کسی را دیدم که تیپ و قیافه اش از او جذابتر بود!!!!!!

 

مثل اینکه خواب بودم.....سپیده دم و تو در خانه ی ما!!!............چه رویای شیرینی عطرت همه جا احساس میشد.............دلم برات زف میرفت...........باز نگات کردم و دیدم تو یه حلیم واقعی هستی نه یه رویای شیرین!!!!

 

<<سپر سپر>> که  میگن من بودم!!

در مقابل هر بلایی سپرت شدم تا تو صدمه نبینی...........

وتو در عوض نشستی و سوختنم را کف زدی...!

 

پنجره نیمه باز است و عطر شعر و مستی در اتاقم پیچیده............

خودکار با ولع تمام به جان کاغذ افتاده  و کاغذ چه معصومانه از رو سیاهی خویش خوشحال است.............او تنهاترین روسیاه خوشبخت دنیاست!!

 

شب........من.........تو......یک ارزو.........یک لحظه!

چشمهای نمناک از عشق....... لبی لرزان از دوستت دارم ها.......

-کاش صدای غریبه در گوشت نمی پیچید

وحالا

من.........بی تو.......گریه........یک عمر......... ودیگر هیچ!!!

 

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان به سوی تو فرستادم.........وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی                   و قایقم غرق شد!!!

 

تو مهربانی،صبوری،پاکی،پرشوری،زیبایی اما نمیشود به تو تکیه کرد چون بی وفایی!!!

 

تقدیم به تموم عاشقای دنیا:

هر روز

پسرکی فقیر

برای سیر کردن قلبش ،سر کوچه ای

به گدایی نگاهی می نشست...

و دختری نجیب

برای رفع هفتاد بلا

صدقه ای می انداخت

در کاسه ی چشمانش...!!!

 

تقدیم به ابوالفضل مهربونم..................همه ی عشق و وجودم:

بگذار با تو باشم...

بگذار بودن در کنار تو را درک کنم..

دریاب مرا

 بگذار بر تو تکیه کنم

بگذار چون پیچکی بر ساقه هایت بپیچم و بودن را حس کنم

من به تنهایی هیچم

و با تو همه چیز!

 

افرین........احسنت..........مرحبا به خودم که تو رو بدست اوردم!!

دوستت دارم...!

 

دیشب برای هزارمین بار در گوشت زمزمه کردم: دوستت دارم... و تو رنجیدی و ترکم کردی!!!.....وقتی علتش را پرسیدم گفتی: چند بار یه حرفو میزنی.....مگه من نفهمم!!

 

لطفا اقایون ناراحت نشن:

زنها انحصار طلب و مردها تنوع طلب هستند..... و بسیاری از مشکلات از همینجا شروع میشود.....فقط کافیست زنها کمی مثل مردها شوند تا اقایون بفهمند:یه من ماست چقدر کره داره!!

 

 

خب میدونم این پست طولانی شد.................ولی امیدوارم راضی شده باشین........جوجولوهای نازنین!.............دوستون دارم.............همتونو....تک تک!!

 پگولی جون دوست دارم!..................تو کی هستی؟..........مثلا  گفت ابو الفضلم!!..........منم دوست دارم فدات شم!.............باباجیت خوفه؟؟؟؟؟.........هی بد نیست.........سانسور میکنییییییییییم!!!!

خب دوستای گلم

فعلا بای باییییی!


 

نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 1:11 موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارککککککککککککککککککککککککککککک!

تولد.....تولد.......تولدت مبارک

مبارک...مبارک.....تولدت مبارک

بیا شمعا رو فوت کن تا 100 سال زنده باشی

بیا شمعا رو فوت کن تا 100 سال زنده باشی!!!

rrrrrr

ابوالفضل عزیزم تولدت مبارکککککککککک

این اقا خوشگله پیشیه منه.......عشقمه:

h

انشالا 100 ساله شی

نه............120 ساله شی

نه..........120 سال کمه،همیشه زنده باشی.

بوووووووووووووووووووووووس!

وای خدا امروز تولدت عشقمه.............اخ که چه روزیه......

پیشی جوجو خانومت داره بال در میاره امروز!

راستی جوجه دوست داشتی........نه؟!

این جوجو تقدیم به پیشی جونم:

f

دوست دارم!

دوست دارم!

دوست دارم!

دوست دارم!

دوست دارم!

دوست دارم!

دوست دارم!!!!!

ooooooooooo

دوستای گلم شمام تو خوشحالیم شریک باشین..........خوش به حال اونهای که روز تولد عشقشون کنارشن و از نزدیک تولدعشقشونو بهش تبریک میگن.

تقدیم به عشقمممممممممم:

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم امد.بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می ایم و ان را قبل از چیدن روی گونه هایت میکارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم!

هزار هزار بار تولدت مبارک عزیزم!

 

جواب نظرات پست قبلو همراه با این پست میدم

دوستون دارم!!!!


 

نوشته شده توسط پگاه در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 2:24 موضوع | لینک ثابت


سلام اقا رضا..............چرا از مطلب کشتی کج فاکتور گرفتین؟..........مگه بد بود؟....اقا رضا جای من خالی چون عاشق بارونم....البته اگه منجر به ایجاد سیل نشه!!!.......اقا همایون من که گفتم گذشته ها رو فراموش کنیم بهتره......حالا کجا میخواین برین؟؟؟؟.............مگه شما اف گذاشتی که جواب ندادم؟..........فربد جان چرا اینقدر شرمندم میکنی....خدایی یادم نیست تیکر چه بلایی سرم اورد....همون بهتر که یادم نیست.............براد پیت!!!!..........سلام شهرزاد جونم.....ابجی این پستو بخون میفهمی پگوتیت چی کشییده تو این چند روز گذشته...............خوبه شما رو سیل نبرد. کجا داری میری تو؟ووووووبیخود میکنی بری..............اونا رفتن .من که هستم..........بمون..جون ابجی بمون..............اصغر اقا میبینین تو رو خدا.......خواب نیست که ...کابوسه.....کابوس...........نه بابا...واسه چی ببینین؟!..........اقا سیاوش گل سلام...میدونی شمام دیگه مثه سلبق وبم نمیاین..........چرا؟؟؟؟...............ممنون که در مورد پستم نظر خاصی نداری.....نصایحتون عالی بود.به گوش جان شنیدم............جواب معینم نمیدم!...................امیر ارین خان گل چطوری؟...شام یادم نیست چی خوذدم والا..............ابوالفضلم اونجا نبودا...........رسا جان مرسی که سر زدی بهم............محمد میدونم بهم تبریک نگفتی............ولی اون تحظه که نوشتم یادم نبود...........خب تیکه انداختی دیگه...............وای به حالت.به ابوالفضل چی گفتی؟سارای تازه وارد گل ماه.چطوری تو؟.ممنون که اومدی تو جمعمون.مرسی..انشاالله تو هم خوشبخت و موفق باشی خانومی...........سلام سارا جونم.................این پستو بخون همه چیزو میفهمی لبجی....اینم یه بوس ابداار واسه عزیز دلم.اره بابا براد پیت اومد پرتش کردم بیرون.ما اینیم دیگه.خب تو اددم کن.چی میشه مگه؟...........شوخی..........برگه رو جون پگاه خالی دادین؟.بابا دم تک تکتون جیز(به قول).........خدایی شعررو همیشه میخونی؟.بابا مرسی..........

............................

امروز میخوام یه رازی رو بهتون بگم..............البته راز که نه!.........ولی خب حتی ابوالفضلم نمیدونه و مطمئنا اگه بفهمه شوکه میشه..........نمیخواستم بگم ولی دیدم اگه نگم بعدا یه جورایی ممکنه تابلو شه.............مثلا شاید مازیار که زنگ زد به محمد بهش بگه.........محمدم اینجا بگه.........حالا بیا درستش کن!!!!!!

راستش من چهارشنبه و پنج شنبه اصلا نیومدم نت......حتی شبا هم نمیومدم چت.............تا جمعه شب که ابوالفضل زنگ زد خونمون..........بهش گفتم پریشب برق رفت!!!!!................دیشبم ایدیم باز نمیشد!!!..........ولی امشب قول میدم بیام............گفت:من که مردم از نگرانی حداقل یه زنگ میزدی میگفتی نمیای......میگفتی چی شده............گفتم تلفنمون مشکل داشت!!!!!!!!!!!!!...........ولی!!!............ولی............ولی همشو درغ گفتم..............نه چهارشنبه برقمون قطع بود................نه پنج شنبه ای دیم باز نمیشد!......نه تلفنمون مشکل داشت!!...........عزیزم منو ببخش که بهت دروغ گفتم..........ولی الان که حالم نسبتا خوب شده میخوام حقیقتو بهت بگم!

معین چرا میزنی؟!!.....................

من چهارشنبه صبح که از خواب بیدارشدم دیدم دلم، پهلوی سمت راستم و زیر دلم درد میکنه...........گفتم شاید سرما خوردم............یک ساعتی گذشت........تقریبا ساعت 8 صبح بود............اماده شده بودم برم کتابخونه که یهو زیر دلم چنان دردی گرفت که نفسم بالا نمیود...........داشتم میمردم از شدت درد..........مامانم بیچاره هول شده بود.....زنگ زد به بابام گفت پگاه حالش بده بیا خونه..............موقعی که بابام رسید دیگه از صدای جیغ وداد و گریه ام همسایمون اومده بود خونمون...........خلاصه به زور سوار ماشین شدم و رفتیم دکتر..........نگو دکتر به مامانمینا گفته ببریدش بیمارستان باید عمل شه........اپاندیسشه!!!!!!!!!!...رفتیم خاتم الانبیا(بدون وقت قبلی.اورژانسی بودم منه بیچاره!)..........اصلا نفهمیدم کی رفتم تو اتاق عمل..........حالم دست خودم نبود..........فقط گریه میکردم..........دکتر گفت نترس...گریه ام نکن چون ممکنه بیهوشیت بعد از عمل طول بکشه برات خطر داره................گفتم:میترسم.....نمیدونم چی زد بهم که گفت تا 10 تو دلت بشمار......به دو نرسیده بودم که بیهوش شدم.............دیگه نفهمیدم چی شد.........وقتی بهوش اومدم عین مادری که تازه فارغ شده!!!!؛زیر دلم داشت از درد میترکید..........ولی شدتش خیلی کم شده بود.........دکترم اومد بالا سرم و گفت: شانس اوردی اگه نیم ساعت دیر تر اومده بودی ممکن بود بمیری!!!!!!!!!!.........برو خدا رو شکر کن!........خلاصه من چهارشنبه رو تو بیمارستان موندم.......شب ساعت دقیقا 12 بود که از خواب پریدم.........چشمم که به ساعت افتاد زدم زیر گریه..........گفتم اگه الان خونه بودم داشتم باعشقم حرف میزدم.........کم کم خوابم برد............پنج شنبه صبح مرخص شدم........وقتی اومدم خونه لباسامو که عوض میکردم(با کمک مامانم)اصلا جون نداشتم..........بعد دوباره خوابیدم..........شبش واسه اولین بار جای عملمو نگاه کردم....افتضاح!!!!!..........جمعه شب بود که تلفن زنگ زد..........بابام برداشت...بعد گفت پگاه دوستته.........گوشی رو که برداشتم دیدم عاطفه اس...........خواهر ابوالفضل.....گوشی رو داد به عشقم....خلاصه نگفتم که این 3 روزو من چی کشیدم.........راستی خدا واقعا باهام بود چون من تازه سرماخوردگیم خوب شده بود............اگه خوب نمیشد دکتر نمیتونست بیهوشم کنه!!!...در نتیجه معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد............بگذریم............ابوالفضلم از دستم ناراحت نشو...............اگه اون شب بهت چیزی نگفتم چون پای تلفن حالت خیلی بد بود...نمیخواستم بدترش کنم............وقتی میگفتی نگرانم بودی..........تو دلم میگفتم حق داری گلم.............ولی الان خیلی حالم بهتره...........خیلی............خدا رو شکر زخمم زود خوب شد.........

خب امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم...........این چند روزم که کم میام فقط واسه مریضیمه............

جوجولوهای نازنین.............فرشته های روی زمین(که سرورتون ابوالفضله واسه من!!)

دوستون دارم..............بوووووووووووووووووووووس!

فعلا ....بای!

نظررررررررررررررررررررررررررررر یادتو نره ها!


 

نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 0:40 موضوع | لینک ثابت


سلام......خوبین یا چطورین؟!

بچه ها امروز که از خواب پاشدم حسابی بدنم درد میکرد................تا مغز استخوونام تیر میکشید(فکر بد نکنید بی ادبا!!)

دیشب باکج کارا مسابقه دادم...........البته تو خواب!...............اگه بدونین چه خوابی بود...........فکر کنید رویال رامبل با هل این إ سل قاطی شده بود........یه دفعه با بنوا و مسترز و تریش!! رفتیم مانی این د بانک!!!............حالا فهمیدین چه خوابی دیدم!.......بذارین بگم براتون(البته تا جایی که یادمه)

دیدم من تو رینگ وایسادم.........بعد یهو دیدم اهنگ ورودی اندر تیکرو زدن.........داشتم وحشت میکردم.......اومد تو رینگ(با همون ادا اطوارای همیشگیش!).....شروع کرد باهام حرف زدن....چرا فارسی حرف میزد؟؟!...........یههو حمله کرد طرفم ......نمیدونم چطور شد دیدم باتیستا میخواد باتیستا بمب بزنه بهم!.......اخه چرا نامرد؟!.......بگذریم.......خلاصه دیدم تو دستای اقا باتیستام که یهو شد رویال رامبل(اسم منم باید به لیست اضافه شه!)..........محمد حسنم بود!!......دیدم قاطی پاتی شد حسابی.......من اون وسط داشتم له میشدم که یهو نفهمیدم چطور شد که با گلد برگ رفتیم تو قفس.......خاک تو سرم.....بدبخت شدم!!(ابوالفضللللللللللللللل!).......یه جاش خیلی باحال بود........گلد برگ گیر داده بود چقدر لباست قشنگه!...........گفتم از رفاه خریدم!!!!!!..........ولی خدایی قشنگ بوداا.....ووووااای صورتی بود از اونایی که میکی جیمزم داره!.........اها یه جا با بنوا و مسترز و تریش مسابقه بود.....منم بودم.......تا از نردبون میرفتم بالا تریش نردبونو میلرزوند!!! میافتادم پایین!..............دیگه بیشتر از این یادم نیست!......

من همه ی خوابام عجیب غریبه.......چند وقت پیش خواب دیدم براد پیت اومده خواستگاریم......بهش گفتم شما مرد ایده ال من نیستین!.......با گل و شیرینی پرتش کردم از خونه بیرون!

الان دارم یکی از اهنگای قدیمیه الکسو گوش میدم......حیف شد مرد!........شبه هفته امامه......فاتحه بفرستین واسه شادی روحش!!......ولی ا ز نظر من که صداش خیلی خوب بود....حیف که یکم ترسناک بود!

بریم سراغ عشقولانه های امروز......اها...راستی فکر میکنم اقا اصغر پرسیدن.....پرسیدن که این شعرا و نثرها رو از کجا میارم.......اصغر اقا تقریبا 70% شعرا یی که تا حالا گذاشتم تو وبو خودم گفتم.......ولی این حرفهای عاشقانه و نثرها رو همشو خودم میگم.

مثلا اینایی که تو این پست میذارمو همشو خودم گفتم:

برف بارید

و خدا پاکی خویش را به زمین هدیه کرد!

زمین مغرور شد که سفید است.......پاک است چون دل خدا

و خدا با بارانی

اشتباه زمین را به وی گوشزد کرد!!

.........................................................

سپیده را باور کن

هر چند!!

من نیز وقتی غروب را دیدم

به رجعت سپیده شک کردم

واما!!

عروس بامدادخوش قول بود!

......................................................................

این شعرو همین امروز گفتم که تقدیم میکنم به ابوالفضل عزیزم........قد تموم دنیا میخوامت گلم...بووووووس!

شب بخیر

واسه من تو بهترینی تا ابد

فکر نکن که این شعاره عزیزم

جونمو اگه بخوای،خیالی نیس

تو فقط بکن اشاره عزیزم

باتو بودن افتخاره واسه من

بی تو موندن به خدا مرگ منه

اگه تنهام بذاری بدون دلم

دیگه تا اخر عمر نمیزنه

بخت در خونه رو یکبار میزنه

خب میترسم،مثه تو خیلی کمه

اگه تو بری جدا شی از دلم

تا ابد وجود من پر از غمه

اینم از ترانه ی امشب من

دربیام از توی وزن و قافیه

زیادی دارم تو رو لوس میکنم(شوخیه ها!عزیزم)

شب بخیر برای امشب کافیه!

دوست دارم...!

..............................................................

صاف تو چشام نگاه کن و همه ی حقیقت های تلخ رو ببین.......حالا اگه میتونی و جرات داری هر چقدر دلت میخواد دروغ بگو!

......................

تو شیرین من بودی و من تیشه به دست به ریشه ی کوه قلبم حمله ور بودم:.........قلبم مرد..........تو رفتی!

.....................

دیشب باز هم دلم میخواست شعر عاشقانه ای برایت بنویسم......اما هرچه تلاش کردم نشد.....فکری از سرم گذشت که دلم را لرزاند:نکند دیگر عاشقت نیستم؟!

...................

خب جوجولوهای نازنین!

فکرمیکنم واسه امروز بسه.

پاسخ به دوستان:

إإإإإإإإإإإ........پاسخ به دوستان نداریم که!......پست قبلو ابوالفضل جونم زحمت کشیده گذاشته.........یادم نبود!

خب......دوستای گلم:

شهرزاد جون....سارا جون......تینا جون.....رویا جون

واقا پسرای گل:معین جان.........فربد گل........اصغر خان.......اقا سیاوش......رضا خان......امیر خان..امیر ارین خان........اقا همایون......رسول کم پیدای سرباز!..........اقا پیمان که هیچوقت نظر نمیده!......محمد هوگن........محمد سینا.......و...(خدا کنه کسی رو جاننداخته باشم....اگه احیانا اسم کسی رو نگفتم ببخشید دیگه)......

.همتونو دوست دارم و از همتونم ممنونم که تولدمو تبریک گفتین و به یادم بودین!مرسی!


 

نوشته شده توسط پگاه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت